تفنگ و پرنده هر دو هدیه پدر بودند...نام پرنده را ( غروب) گذاشتم.
غروب من ای غروب تمام نشدنی من می دانم تو را کشتم... اما مگر من خواستم... تفنگ خواست... خون ميخواست... حوصله اش آن گوشه سر رفته بود... سرش را بسیار می خاراند، بی مو شده بود.
دستم لرزید، قلبم تنگ شد... تنفگ به من سخت گرفت...به دستم نمی خورد... دنبال قربانی بود تا قفلش باز بشه...
دلم تنگ شد نفسم گرفت.
غروب عزیز حالا همین تفنگ مغزم را نشانه رفته... صاحب جدید یافته...دیگر به دنبال خون حیوان و پرنده نیست... انسان می خواهد.
مغزم را می خواهد مثل مغز آن خوک بترکاند شاید هم بدتر.
ای غروب ای غروب درد درد می آورد.. رنج رنج می آورد... خون خون می آورد.
مهلتت تمام شد..
تق تق تق
(ع.ع.ح)...ما را در سایت (ع.ع.ح) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 124