ساعت ها پشت در صبر کردم...از فرط عصبانیت طاقت نياوردم و برای شکستن در حمله کردم .
در قفل نبود و باز شد...خانم خادم بی حرکت رو به روی چیزی تاریک نشسته بود. آرام نزدیک شدم آن چیز تاریک مانند یک سایه بود و بیشتر که دقت کردم پی بردم سایه خانم خادم مسئول تمام این اتفاقات کوچک و بزرگ است.
دست خانم خادم را کشیدم تا از آن دخمه ی تاریک به سمت نور برویم اما خانم خادم مسخ شده بود.
می دانی حالا دیگر او سایه شده بود و سایه خانم خادم.
می فهمی یک تغییر.
(ع.ع.ح)...ما را در سایت (ع.ع.ح) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112