یک مشت خاک بی صدا

خرید بک لینک

من در یک مشت از خرمن های گندم دست های تو را دیدم... دست های آفتاب سوخته و پینه بسته ات...

اما در پولی که هر روز جا به جا می شود چشم های منتظرت را نمی بینم... می دانم که تو دیگر منتظر نیستی... زیرا خاک های زمین گندم تو را بلعيده است... تو اکنون تنها مشتی خاک هستی در دست های بی پناه یک زن.

(ع.ع.ح)...

ما را در سایت (ع.ع.ح) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:54

صفحه بندی