اندر حکایت مه لقا جان

خرید بک لینک

مه لقا جان آخرشب به صورتش گلاب مالید... یکم اينور لپش،یکم اون ور لپش... بعد هم با دست خیس از گلاب یکم پاشید روی موهاش. نگاهی کرد به صورتش که تازه داشت جون می گرفت توی این شب های مهتابي...

چشمکی زد تو آینه... بعد يه چرخی زد و آهنگ ( شوهر شوهر) رو زمزمه کرد...

قبل از اینکه جا بشه زیر پتو نگاهی کرد به سقف خونه دستاش رو برد و بالا گفت: خدا جون اصلا خودت بیا ماچم کن...اما نذار بی ماچ خوابم ببره... ماچ و ماچ و ماچ هزارتا.

(ع.ع.ح)...

ما را در سایت (ع.ع.ح) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:17

صفحه بندی